0:00
0:00

فصل   142

1  [قصیده داود و دعا وقتی‌که در مغاره بود] به آواز خود نزد خداوند فریاد برمی‌آورم. به آواز خود نزد خداوند تضرّع می‌نمایم.
2  ناله خود را در حضور او خواهم ریخت. تنگیهای خود را نزد او بیان خواهم کرد.
3  وقتی که روح من در من مدهوش می‌شود. پس تو طریقت مرا دانسته‌ای. در راهی که می‌روم دام برای من پنهان کرده‌اند.
4  به طرف راست بنگر و ببین که کسی نیست که مرا بشناسد. ملجا برای من نابود شد. کسی نیست که در فکر جان من باشد.
5  نزد تو ای خداوند فریاد کردم و گفتم که تو ملجا و حصّهٔ من در زمین زندگان هستی.
6  به ناله من توجّه کن زیرا که بسیار ذلیلم! مرا از جفاکنندگانم برهان، زیرا که از من زورآورترند.
7  جان مرا از زندان درآور تا نام تو راحمد گویم. عادلان گرداگرد من خواهند آمد زیرا که به من احسان نموده‌ای.